امشب بارون میومد و در راه برگشت از کلاس قدم می زدم.
یه همسایه داریم که یه مرد افسرده است و همیشه توی کوچه می ایسته و خیلی ناراحت و پریشونه.
نور نئون ها از کف خیس خیابون به صورت همه می تابید و بوی باران شبانه می اومد.
ناگهان اون مرد رو دیدم که بی دلیل می خندید و اطراف رو تماشا می کرد!نمی دونین چقدر از دیدن خندیدن یه آدم بیچاره شاد شدم!










